اصطلاح انگلیسی با رنگ ها + مثال و معنی
در زبان انگلیسی، رنگها همیشه فقط برای توصیف ظاهر چیزها استفاده نمیشوند؛ خیلی وقتها وارد اصطلاحات روزمره میشوند و معنی کاملا متفاوتی میسازند. مثلا وقتی یک Native Speaker میگوید I feel blue منظورش این نیست که «آبی شده»، بلکه یعنی ناراحت یا غمگین است.
اصطلاحات (idioms) در آموزش زبان انگلیسی اهمیت زیادی دارند و در این مقاله تمرکزمان روی اصطلاحات انگلیسی با رنگها است؛ یعنی عبارتهایی کاربردی که در مکالمه، فیلم، محیط کار و متنهای واقعی زیاد دیده میشوند.
اصطلاح انگلیسی با رنگ ها یعنی چه؟
اصطلاح انگلیسی با رنگها یا Color Idiom عبارتی است که در آن از نام یک رنگ استفاده میشود، اما معنی آن معمولا ربط مستقیمی به خود رنگ ندارد. برای مثال، white lie یعنی «دروغ مصلحتی»، نه «دروغ سفید».
نکته مهم این است که این اصطلاحات را نباید کلمهبهکلمه ترجمه کرد. اگر معنی واقعی آنها را ندانید، ممکن است جمله را کاملا اشتباه متوجه شوید. مثلا:
He got the green light to start the project.
او برای شروع پروژه اجازه گرفت.
در این جمله green light به معنی «چراغ سبز» به شکل واقعی نیست؛ یعنی اجازه، موافقت یا تأیید برای شروع کاری.
جدول سریع اصطلاحات انگلیسی با رنگها
اینها مهمترین مواردی هستند که باید فرا بگیرید.
| اصطلاح انگلیسی | معنی فارسی کوتاه |
|---|---|
| feel blue | غمگین بودن |
| out of the blue | ناگهانی و غیرمنتظره |
| once in a blue moon | خیلی بهندرت |
| red flag | زنگ خطر |
| see red | عصبانی شدن |
| green light | اجازه یا تأیید |
| green with envy | از حسادت سوختن |
| white lie | دروغ مصلحتی |
| black market | بازار سیاه |
| in the red | بدهکار بودن |
| in the black | سودده بودن |
| tickled pink | خیلی خوشحال |
| a grey area | موضوع مبهم |
| golden opportunity | فرصت طلایی |
| silver lining | نکته مثبت در اتفاق بد |
اصطلاحات انگلیسی با رنگ آبی
feel blue
غمگین بودن، دلگرفته بودن
I’ve been feeling blue since my best friend moved away.
از وقتی بهترین دوستم نقل مکان کرده، دلگرفتهام.
out of the blue
ناگهانی، غیرمنتظره
She called me out of the blue after three years.
بعد از سه سال، کاملا ناگهانی به من زنگ زد.
once in a blue moon
خیلی بهندرت، هر از گاهی
We eat out once in a blue moon.
ما خیلی بهندرت بیرون غذا میخوریم.
a bolt from the blue
اتفاق کاملا غیرمنتظره، خبر شوکهکننده
His resignation came as a bolt from the blue.
استعفای او مثل یک شوک کاملا غیرمنتظره بود.
until you’re blue in the face
تا وقتی از شدت تکرار خسته شوی؛ هرچقدر هم تکرار کنی
You can argue until you’re blue in the face, but he won’t change his mind.
هرچقدر هم بحث کنی، او نظرش را عوض نمیکند.
blue-collar
مربوط به کارگرها یا کارهای یدی
He grew up in a blue-collar family.
او در یک خانواده کارگری بزرگ شد.
Monday blues
بیحوصلگی و ناراحتی اول هفته کاری
I always get the Monday blues after a long weekend.
بعد از یک آخر هفته طولانی، همیشه اول هفته بیحوصله میشوم.
اصطلاحات انگلیسی با رنگ قرمز
Red flag
زنگ خطر، نشانه هشدار
His rude behavior on the first date was a huge red flag.
رفتار بیادبانهاش در اولین قرار، یک زنگ خطر جدی بود.
See red
خیلی عصبانی بودن (خون جلوی چشمها را گرفته)
I saw red when I found out he had lied to me.
وقتی فهمیدم به من دروغ گفته، خون جلوی چشمهایم را گرفت.
Catch someone red-handed
مچ کسی را گرفتن
The teacher caught him red-handed cheating on the test.
معلم موقع تقلب در امتحان مچش را گرفت.
In the red
بدهکار بودن، ضررده بودن
The company has been in the red for months.
این شرکت چند ماه است که ضررده بوده.
Out of the red
از بدهی یا ضرر خارج شدن
It took us a year to get out of the red.
یک سال طول کشید تا از وضعیت بدهی و ضرر خارج شویم.
Red tape
کاغذبازی اداری، مراحل اداری پیچیده
There’s too much red tape involved in opening a new business.
برای راهاندازی یک کسبوکار جدید، کاغذبازی اداری زیادی وجود دارد.
Paint the town red
حسابی خوشگذرانی کردن
After the exams, we went out to paint the town red.
بعد از امتحانها بیرون رفتیم تا حسابی خوشگذرانی کنیم.
Roll out the red carpet
استقبال ویژه و محترمانه کردن
The hotel rolled out the red carpet for its VIP guests.
هتل از مهمانان ویژهاش استقبال خیلی خاصی کرد.
Red herring
موضوع انحرافی، چیزی که توجه را از اصل ماجرا پرت میکند
The argument about money was just a red herring.
بحث درباره پول فقط یک موضوع انحرافی بود.
Red-eye flight
پرواز شبانه، پروازی که آخر شب حرکت میکند و صبح میرسد
I took a red-eye flight to New York and went straight to work.
با یک پرواز شبانه به نیویورک رفتم و مستقیم سر کار رفتم.
اصطلاحات انگلیسی با رنگ سبز
Give someone the green light
اجازه دادن / چراغ سبز دادن به کسی
My manager gave me the green light to hire two new people.
مدیرم به من اجازه داد دو نفر جدید استخدام کنم.
Get the green light
اجازه یا تأیید گرفتن
We finally got the green light to launch the app.
بالاخره اجازه گرفتیم اپلیکیشن را منتشر کنیم.
Green with envy
از حسادت سوختن
She was green with envy when she saw my new laptop.
وقتی لپتاپ جدیدم را دید، از حسادت سوخت.
Be green
خام و بیتجربه بودن
He’s still green, but he learns fast.
هنوز بیتجربه است، اما سریع یاد میگیرد.
Have a green thumb
دست سبز داشتن؛ در پرورش گل و گیاه ماهر بودن
My grandmother has a green thumb; every plant she touches grows beautifully.
مادربزرگم در پرورش گل و گیاه عالی است؛ هر گیاهی را که نگهداری میکند، زیبا رشد میکند.
The grass is always greener on the other side
مرغ همسایه غاز است
Don’t quit your job just because the grass looks greener on the other side.
فقط چون فکر میکنی جای دیگر بهتر است، کارت را رها نکن.
Go green
محیطزیستیتر عمل کردن، سبک زندگی سازگار با محیط زیست داشتن
Our office is trying to go green by using less paper.
دفتر ما تلاش میکند با مصرف کمتر کاغذ، محیطزیستیتر عمل کند.
Green around the gills
رنگپریده و حالبد به نظر رسیدن
You look a little green around the gills. Are you okay?
کمی رنگپریده و بدحال به نظر میرسی. حالت خوب است؟
اصطلاحات انگلیسی با رنگ سفید
White lie
دروغ مصلحتی
I told a white lie and said I liked the gift.
یک دروغ مصلحتی گفتم و گفتم که هدیه را دوست دارم.
As white as a sheet
مثل گچ سفید / رنگپریده
He went as white as a sheet when he heard the news.
وقتی خبر را شنید، رنگش مثل گچ سفید شد.
Raise a white flag / Wave a white flag
تسلیم شدن، کوتاه آمدن
After hours of arguing, I finally raised the white flag.
بعد از ساعتها بحث، بالاخره کوتاه آمدم.
White elephant
چیزی پرهزینه اما بیفایده
The old stadium became a white elephant for the city.
استادیوم قدیمی برای شهر تبدیل به یک دارایی پرهزینه و بیفایده شد.
Whitewash something
لاپوشانی کردن، ظاهر چیزی را بهتر از واقعیت نشان دادن، سفیدشویی کردن
The report tried to whitewash the company’s mistakes.
گزارش سعی کرد اشتباهات شرکت را لاپوشانی کند.
White-collar
مربوط به کار اداری یا دفتری
She has a white-collar job in a law firm.
او در یک شرکت حقوقی کار اداری دارد.
White-knuckle
بسیار ترسناک یا اضطرابآور
It was a white-knuckle drive through the mountains.
رانندگی در کوهستان واقعا پراضطراب و ترسناک بود.
اصطلاحات انگلیسی با رنگ سیاه
Black and white
واضح، روشن، بدون ابهام؛ یا صفر و یکی دیدن
The issue isn’t black and white; it’s more complicated than that.
موضوع اینقدر ساده و صفر و یکی نیست؛ پیچیدهتر از این حرفهاست.
In black and white
بهصورت مکتوب، روی کاغذ، رسمی و واضح
I want the agreement in black and white before I sign anything.
قبل از اینکه چیزی را امضا کنم، میخواهم توافق بهصورت مکتوب باشد.
Black market
بازار سیاه
Tickets were being sold on the black market for three times the price.
بلیتها در بازار سیاه با سه برابر قیمت فروخته میشدند.
Blacklist someone
کسی را در لیست سیاه گذاشتن
The company blacklisted him after the fraud case.
شرکت بعد از پرونده کلاهبرداری او را در لیست سیاه قرار داد.
Blackmail someone
از کسی اخاذی کردن
He tried to blackmail her with private messages.
او سعی کرد با پیامهای خصوصی از او اخاذی کند.
Black sheep
عضو متفاوت، بدنام یا دردسرساز خانواده یا گروه
He always felt like the black sheep of the family.
او همیشه احساس میکرد عضو متفاوت و طردشده خانواده است.
In the black
سودده بودن، از نظر مالی در وضعیت مثبت بودن (برعکس in the red)
After two difficult years, the business is finally in the black.
بعد از دو سال سخت، کسبوکار بالاخره سودده شده است.
Black out
از هوش رفتن؛ خاموشی کامل؛ سانسور کردن
He blacked out during the meeting and woke up in the hospital.
او وسط جلسه از هوش رفت و در بیمارستان به هوش آمد.
Pitch-black
کاملا تاریک، ظلمات
The room was pitch-black when I walked in.
وقتی وارد اتاق شدم، کاملا تاریک بود.
اصطلاحات انگلیسی با رنگ صورتی
Tickled pink
خیلی خوشحال و ذوقزده
My mom was tickled pink when I surprised her with flowers.
وقتی با گلها مادرم را غافلگیر کردم، خیلی خوشحال شد.
In the pink
در سلامت کامل، سرحال
After a week of rest, he’s back in the pink.
بعد از یک هفته استراحت، دوباره کاملا سرحال شده است.
Pink slip
حکم اخراج، برگه اخراج
Several employees got pink slips after the company lost money.
بعد از اینکه شرکت ضرر کرد، چند کارمند اخراج شدند.
See pink elephants
چیزهای خیالی دیدن، دچار توهم شدن
If you think I’m paying that much, you must be seeing pink elephants.
اگر فکر میکنی من اینقدر پول میدهم، حتما خیالاتی شدهای.
Rose-colored glasses / Rose-tinted glasses
خوشبینی افراطی، همهچیز را زیباتر از واقعیت دیدن
She looks at her past through rose-colored glasses.
او گذشتهاش را بیش از حد خوشبینانه و زیبا میبیند.
اصطلاحات انگلیسی با رنگ زرد
Yellow-bellied
ترسو، بزدل
Don’t be so yellow-bellied. Just tell him the truth.
اینقدر ترسو نباش. فقط حقیقت را به او بگو.
Yellow journalism
روزنامهنگاری زرد، خبرسازی جنجالی و غیرحرفهای
That website is known for yellow journalism, not real reporting.
آن وبسایت به روزنامهنگاری زرد معروف است، نه گزارشگری واقعی.
Yellow flag
علامت هشدار، نشانهای که باید بیشتر دقت کرد
His late replies were a yellow flag, but not a deal-breaker.
دیر جواب دادنهایش یک نشانه هشدار بود، اما چیزی نبود که رابطه را تمام کند.
اصطلاحات انگلیسی با رنگ نارنجی
Orange alert
هشدار نارنجی، سطح جدی هشدار
The city issued an orange alert because of the heavy rain.
شهر به خاطر باران شدید هشدار نارنجی صادر کرد.
اصطلاحات انگلیسی با رنگ خاکستری، طلایی و نقرهای
A grey area
موضوع مبهم، مسئلهای که کاملاً درست یا غلط نیست
Using AI for homework is still a grey area in many schools.
استفاده از هوش مصنوعی برای تکالیف هنوز در بسیاری از مدارس یک موضوع مبهم است.
Grey matter
مغز، قدرت فکری
Come on, use your grey matter!
یالا، یکم از مغزت استفاده کن!
Golden opportunity
فرصت طلایی
This internship is a golden opportunity to start your career.
این کارآموزی یک فرصت طلایی برای شروع مسیر شغلی توست.
Golden handshake
پاداش مالی بزرگ هنگام بازنشستگی یا ترک کار
The CEO left the company with a generous golden handshake.
مدیرعامل با یک پاداش مالی بزرگ شرکت را ترک کرد.
Born with a silver spoon in one’s mouth
در خانواده پولدار و مرفه به دنیا آمدن
He was born with a silver spoon in his mouth, but he still works hard.
او در خانوادهای مرفه به دنیا آمده، اما با این حال سخت کار میکند.
Every cloud has a silver lining
در هر اتفاق بدی، نکته مثبتی هم وجود دارد
Losing that job was hard, but every cloud has a silver lining.
از دست دادن آن شغل سخت بود، اما هر اتفاق بدی میتواند نکته مثبتی هم داشته باشد.
On a silver platter
خیلی راحت و بیزحمت، حاضر و آماده
Nobody will hand you success on a silver platter.
هیچکس موفقیت را حاضر و آماده به تو نمیدهد.
اصطلاحات انگلیسی با رنگ قهوهای و بنفش
Brownie points
امتیاز مثبت گرفتن، محبوبیت یا اعتبار پیش کسی به دست آوردن
He earned some brownie points by helping his boss with the presentation.
او با کمک کردن به رئیسش در ارائه، کمی پیش او امتیاز مثبت گرفت.
Brown-nose
چاپلوسی کردن، خودشیرینی کردن
Everyone knows he’s just brown-nosing the manager.
همه میدانند او فقط دارد برای مدیر چاپلوسی میکند.
Shrinking violet
آدم بسیار خجالتی و کمرو
Don’t expect her to speak first; she’s a bit of a shrinking violet.
انتظار نداشته باش اول او صحبت کند؛ کمی خجالتی و کمروست.
Purple prose
نثر بیش از حد پرزرقوبرق و اغراقآمیز
The story was interesting, but the purple prose made it hard to read.
داستان جالب بود، اما نثر اغراقآمیز و پرزرقوبرق آن خواندنش را سخت کرده بود.
جمعبندی
اصطلاحات انگلیسی با رنگها بخش مهمی از مکالمه طبیعی، فیلمها، متنهای خبری، محیط کار و حتی روابط روزمره هستند. نکته مهم این است که این عبارتها را نباید مثل اسم رنگها یاد گرفت؛ چون در بیشتر موارد معنی آنها با ترجمه مستقیم کلمات فرق دارد.
اگر میخواهید طبیعیتر انگلیسی صحبت کنید، اصطلاحاتی مثل feel blue, red flag, green light, white lie, out of the blue, in the red و once in a blue moon را حتماً در جملههای واقعی تمرین کنید. اینها همان عبارتهایی هستند که Native Speakerها واقعاً در مکالمات روزمره، ایمیلها، فیلمها و موقعیتهای کاری استفاده میکنند.
سوالات متداول اصطلاح انگلیسی با رنگ ها
اصطلاحات انگلیسی با رنگها یعنی چه؟
اصطلاحات انگلیسی با رنگها عبارتهایی هستند که در آنها از نام یک رنگ استفاده میشود، اما معنی آنها معمولا تحتاللفظی نیست؛ مثل feel blue که یعنی «غمگین بودن».
معنی red flag در انگلیسی چیست؟
Red flag یعنی زنگ خطر یا نشانهای که نشان میدهد باید مراقب باشید.
مثلا: .His behavior was a red flag
رفتار او یک زنگ خطر بود.
اصطلاح green light چه کاربردی دارد؟
Green light یعنی اجازه یا تأیید برای شروع کاری.
مثلا: .We got the green light to start the project
ما اجازه گرفتیم پروژه را شروع کنیم.
معنی white lie چیست؟
White lie یعنی دروغ مصلحتی؛ دروغ کوچکی که معمولا برای ناراحت نکردن کسی گفته میشود.
مثلا: I told a white lie.
یک دروغ مصلحتی گفتم.
دیدگاهتان را بنویسید